وبلاگ پینگونیو

در وبلاگ پینگونیو از دغدغه‌های خودمون در مورد تولید کتاب خوب، تجربه‌هامون در این ماجراجویی می‌نویسیم

راهنمای کمک به هموطنان زلزله‌زده‌مون در غرب کشور از طریق مسیر‌های رسمی

درسته که الان دل همه‌مون با هموطنان‌مون در مناطق زلزله زده هست ولی حالا وقتش هست تا برای این مناطق اگر کمکی از دست‌مون برمیاد انجام بدیم. سوالی که پیش میاد این هست که با این حجم از شایعات و خبرهای نادرست چه کمکی و از چه طریقی باید انجام بشه. مسلما حضور ما و شما به صورت فیزیکی در اون مناطق به احتمال زیاد کمک خاصی به آسیب‌دیدگان نکنه و حتی باعث کند شدن کار امدادرسان‌ها هم بشه. در حال حاضر می‌تونیم به روش‌های این مطلب به هموطنان‌مون در مناطق زلزله‌زده کمک کنیم

شاگردی کردن برای رسیدن به رویاهامون، کاری که خیلی وقت‌ها انجام نمی‌دیم

آدم ها تو زندگی شون یک سری کارها هست که دوست دارن انجام بدن و یک سری کارها هم هست که هیچ وقت نمی خوان انجامش بدن، مثلا خود من هیچ وقت نمی خوام کارخونه دستمال کاغذی بزنم یا توی رویاهام هیچ وقت ملوان نبودم ولی همیشه دوست داشتم خلبان بشم، حتی همین حالا و تو همین سن و سال باز هم دوست دارم خلبان بشم، وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم برای خیلی از چیزهایی که دوست داشتم هیچ تلاشی نکردم، برای همین امروز شبیه همون گذشته رویایی بیش نیستن، در عوض برای بعضی چیزها هم خیلی تلاش کردم و به سمتشون حرکت کردم، یا موفق شدم یا تجربه کسب کردم و هنوز هم در حال تلاش برای تحقق اون رویاها هستم که همیشه همراهم بودن، مثلا علاقه ای که همیشه به کتاب داشتم و کارهایی که در راستای این علاقه ام در گذشته انجام دادم.

چطور با کتاب‌هام رفاقت می‌کنم

تو این همه سال کتاب برای من مثل یه رفیق بوده. رفیقی که تو رفاقتش هیچی کم نذاشته و کل هدفشم پیشرفت من تو زندگی بوده. منم همیشه سعی کردم به بهترین صورت با این رفیقم رفتار کنم و دنبال این بودم که چه جوری میشه هر روز این رفاقت رو بهتر کرد. تو این نوشته می‌خوام در مورد همین روش خودم در مورد رفاقت با کتاب‌هام بنویسم

کتابی که سرنوشتم رو تغییر داد

چند وقتی بود ذهنم درگیر این موضوع شده بود که اصلا چرا من اینجا هستم و چرا با آرش تصمیم گرفتیم پینگونیو رو بسازیم، هر چی فکر می کردم نمی تونستم قبول کنم هدف ما تغییر دادن دنیا یا ساختن اولین، خفن ترین، بزرگ ترین، بهترین، جامع ترین، یا هر چیز دیگه ای تو این سبک باشه، هیچ وقت حس خوبی به این کلمات نداشتم، حس می کردم فقط دوست داشتم، برام هیجان انگیز بوده این کار رو انجامش بدم، برای همین برگشتم به گذشته دنبال یک نقطه عطفی توی زندگیم می‌گشتم که از کجا به کتاب علاقه‌مند شدم و این همه هیجان برای ساختن پینگونیو از کجاست و رسیدم به همین خاطره ای که قراره تعریفش کنم.