شاگردی کردن برای رسیدن به رویاهامون، کاری که خیلی وقت‌ها انجام نمی‌دیم

آدم ها تو زندگی شون یک سری کارها هست که دوست دارن انجام بدن و یک سری کارها هم هست که هیچ وقت نمی خوان انجامش بدن، مثلا خود من هیچ وقت نمی خوام کارخونه دستمال کاغذی بزنم یا توی رویاهام هیچ وقت ملوان نبودم ولی همیشه دوست داشتم خلبان بشم، حتی همین حالا و تو همین سن و سال باز هم دوست دارم خلبان بشم. وقتی به گذشته نگاه می کنم می‌بینم برای خیلی از چیزهایی که دوست داشتم هیچ تلاشی نکردم، برای همین امروز شبیه رویاهام نیست، در عوض برای بعضی چیزها هم خیلی تلاش کردم و به سمتشون حرکت کردم، یا موفق شدم و یا تجربه کسب کردم و هنوز هم در حال تلاش برای تحقق اون رویاها هستم که همیشه همراهم بودن، مثلا علاقه ای که همیشه به کتاب داشتم و کارهایی که در راستای این علاقه ام در گذشته انجام دادم.

اولین کار جدی من در حوزه کتاب بر می گرده به دوران ابتداییم وقتی که مجبور شدیم خونمون رو از یک منطقه قدیمی و سرسبز شهر به منطقه ای ببریم که همه در حال ساخت و ساز بودن و هیچ امکانات خاصی نداشت، همسایه ای داشتیم که پسرش هم سن و سال من بود و با هم می رفتیم مدرسه، همیشه هم توی یک کلاس بودیم، معلم ها از دستمون همیشه شاکی بودن، خیلی شلوغ کار بودیم، همیشه بعد از مدرسه یا من می رفتم خونه اونا یا اون میومد خونه ما و بازی می کردیم، یک روز که رفتم خونشون دیدم باباش کلی کتاب و لوازم التحریر خریده و تصمیم گرفته باهاشون یک مغازه بزنه، ما بیشتر از همه ذوق داشتیم دیگه تا چند روز به جای بازی با اسباب بازی هامون با کتاب ها و چیزهایی که برای مغازه بود بازی می کردیم، تا اینکه بالاخره مغازه مورد نظر پیدا شد و همه رو بردیم و تو قفسه های مغازه چیدیم.

در تمام سال هایی که اونا کتابفروشی و لوازم التحریری رو داشتن من بعد از مدرسه می رفتم اونجا، حتی اینقدر علاقه مند بودم که گاهی می رفتم و کلید رو می گرفتم و خودم مغازه رو باز می کردم، اوایل با دوستم می رفتیم ولی بعد از مدتی اون حوصله اش نکشید و رفت دنبال کارهای دیگه با آدم های دیگه ولی من همچنان تو کتابفروشی شاگردی می کردم، روزهای اول فقط می رفتیم یه گوشه می نشستیم و تماشا می کردم، هر از چند گاهی کتابی بر می داشتیم، ورقی می زدیم یا با وسایلی که دور و برمون بود بازی می کردیم ولی چند روزی که گذشت تصمیم گرفتیم اونجا رو آب و جارو کنیم، اون موقع مثل الان با کلاس نبود، دوستم با آفتابه یکم کف مغازه و جلوی در رو آب پاشی می کرد تا گرد و خاک بلند نشه و روی کتاب ها و وسائل نشینه منم شروع می کردم به جارو کردن، با همه این اوصاف باز مجبور می شدیم یکم گرد و خاک روی کتاب ها رو بگیریم و شیشه ها رو دستمال بکشیم ولی خیلی خوش می گذشت.

رفته رفته رومون باز شده بود و دیگه هر کاری دلمون می خواست می کردیم، هر روز دکوراسیون مغازه رو بهم می ریختیم، این طوری هم باباش عصبانی میشد هم بعضی از مشتری ها که امروز یه چیزی رو تو یه قفسه می دیدن و فردا دیگه اونجا نبود و باید دنبالش می گشتن، یعنی یه جورایی ما نبودیم هیچی رو نمیشد راحت پیدا کرد، از اونجایی که مغازه قشنگ تر می شد کتک نمی خوردیم ولی یاد گرفتیم باید چیزهایی که می خواییم مشتری سریع ببینه و بخره رو توی قفسه های میانی بچینیم یعنی نه خیلی بالا و نه خیلی پایین، اون اواخر هم شروع کرده بودم به فروختن، پیش میومد خودم مغازه رو باز می کردم و خودم هم می بستم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی یاد گرفتم.

سال ها بعد کتابداری یاد گرفتم، اولین مغازه کتابفروشی خودم رو باز کردم بعدش مرکز پخش کتاب زدم و به تمام کتاب فروشی های شهر کتاب می دادم، کتاب چاپ کردم و بعد شروع کردم به شرکت و برگزاری نمایشگاه های کتاب، سایت فروش اینترنتی کتاب راه انداختم و کلی کار دیگه که در آینده درباره تک تکشون مفصل حرف می زنم، فعلا این حرف ها رو زدم تا به خودم یادآوری کنم، رویاهایی که براشون حاضر شدم شاگردی کنم و در گذشته به سمتشون حرکت کردم، امروز شانس بیشتری برای محقق شدن دارن، به نظر من اینقدر باید شاگردی کنیم تا فوت کوزه گری رو یاد بگیریم، حالا در هر حوزه ای که بهش علاقه مند هستیم، برای شاگردی کردن هیچ وقت دیر نیست، خود من چند ماهی هست شاگردی کردن برای تحقق چند تا از رویاهام رو شروع کردم، در آخر به نظر من خیلی مهمه کجا و پیش چه کسی شاگردی می کنیم چون به صورت مستقیم در آینده ما تاثیرگذار هستند.

نظرات خوانندگان

ارسال نظر