کتابی که سرنوشتم رو تغییر داد

به نظر من زندگی همش خاطره است، بعد از مدتی تنها چیزی که از موفقیت ها، تجربه ها، شادی ها، غم ها و کلا زندگی برای ما باقی می مونه همین خاطره هاست، شاید خاطره ها جزء با ارزش ترین دارایی های آدم باشن، حداقل برای من که این طوری هست. امروز می خوام درباره یکی از این خاطره ها بنویسم. چند وقتی بود ذهنم درگیر این موضوع شده بود که اصلا چرا من اینجا هستم و چرا با آرش تصمیم گرفتیم پینگونیو رو بسازیم، هر چی فکر می کردم نمی تونستم قبول کنم هدف ما تغییر دادن دنیا یا ساختن اولین، خفن ترین، بزرگ ترین، بهترین، جامع ترین، یا هر چیز دیگه ای تو این سبک باشه، هیچ وقت حس خوبی به این کلمات نداشتم، حس می کردم فقط دوست داشتم، برام هیجان انگیز بوده این کار رو انجامش بدم، برای همین برگشتم به گذشته دنبال یک نقطه عطفی توی زندگیم می‌گشتم که از کجا به کتاب علاقه‌مند شدم و این همه هیجان برای ساختن پینگونیو از کجاست و رسیدم به همین خاطره ای که قراره تعریفش کنم.

چوب معلم گل بود

اول ابتدایی که بودم دوستی داشتم به اسم نیما که رقابت تنگاتنگی با هم داشتیم، اگر معلم سوال می‌پرسید بدون شک برای جواب دادن دست من و نیما همیشه اولین نفر بالا بود و در تمام درس ها نمره بیست می گرفتیم. همیشه وقتی معلم امتحان می گرفت نگران این بودم نکنه نمره من بیست نباشه، تا اینکه به قول قدیمی ها هر چیزی که ازش می ترسی یه روز به سرت میاد شد و من دیکته شدم ۱۹.۷۵ خیلی حالم بد بود به حدی که اون برگ رو از دفترم پاره کردم و نیما رفت به معلم گفت و اونم نه گذاشت و نه برداشت با یک چوب بزرگ و سنگین کوبید توی سرم، جاش هنوزم درد می کنه، بعدش بهم گفت از اینکه نمره ات کم بشه نترس اصلا نمره چیز مهمی نیست، فقط برای اینه بفهمی کجا اشتباه کردی و درستش کنی نمره میدم، نمی دونستم باید این حرف هاش و قبول کنم یا چوبی که توی سرم خورده بود رو ولی من ترجیح دادم هر دو رو به خاطر بسپرم، از اون روز به بعد تا الان دیگه برای نمره گرفتن درس نخوندم.

«بزرگ ترین اشتباهی که ممکن است در زندگی خود مرتکب شوید این است که مدام از اشتباه کردن هراس داشته باشید.»

البرت هابرد

هدیه ای از طرف قهرمان زندگیم

آخر سال تحصیلی مدرسه از والدین خواسته بود برای بچه هاشون هدیه ای بگیرن و در جشنی که قرار بود آخرین روز مدرسه برگزار بشه با حضور والدین به بچه ها هدیه بدن، روز آخر مدرسه بود و همه بچه های مدرسه رو جمع کرده بودن توی نمازخونه مدرسه، من و نیما هم کنار هم نشسته بودیم. مدیر مدرسه رفت پشت تریبون و حرف هایی زد که هیچ کدوم رو به یاد ندارم، چون حرف هاش خیلی برامون مهم نبود، کلا حرفهاش رو نمی فهمیدیم، حتی اسمش هم یادم نیست، مثل حرف های صد من یک غازی که همین روزها هم یک سری آدم ها در ابتدای همایش ها می زنند و بقیه باید تحمل کنند، هیچ وقت هم نمی فهمیدم اصلا چرا باید صحبت کنند، قرار شد برای شروع شاگرد اول ها رو بخونند، خب من منتظر بودم اسم من و زودتر از نیما بخونند، ذوق عجیبی داشتم ولی این طوری نشد، اسم نیما رو خوندن و من همچنان نشسته بودم، همین طوری اسم بقیه بچه های کلاس رو می خوندن و می رفتن هدیه شون رو می گرفتند و با خانواده هاشون می رفتند، یک جورایی بیشتر از دو سوم نمازخونه خالی شده بود، مثل توی دل من، حس عجیب و بدی بود، هنوز یادمه، حرفی نمی زدم ولی نمی دونستم چه مشکلی پیش اومده و چرا اسم من رو نمی خونند، بی قرار شده بودم مدام بلند می شدم و جایی که نشسته بودم و عوض می کردم.

هر چند ثانیه یک بار به معلم مون نگاه می کردم و اونم به من نگاه می کرد، انگار هر دوی ما به یک چیز فکر می کردیم. از یک جایی به بعد دیدم معلم هم رفت، دیگه وا داده بودم، غم عجیبی تمام وجودم و فرا گرفته بود و شاید ده، دوازده نفری بیشتر توی نمازخونه نمونده بودن، از جام بلند شدم و یک نگاهی به اطراف انداختم، کسی نبود نه بابام رو می دیدم و نه مادرم رو، حس غریبی بود، چشمم به معلم مون افتاد که برگشت، با وجود غمی که داشتم نگاهمون به هم گره خورد، تبسمی کرد و بی اختیار تبسمی کردم و نشستم، آخرین نفر اسم من رو مدیر خوند، بلند شدم و به سمت تریبون رفتم، اثری از بابا و مامان نبود، به معلم رسیدم، هدیه ای بهم داد، پیشونیم رو بوسید و گفت پدر و مادرت مشکلی براشون پیش اومد و نتونسته بودن بیان ولی این رو برای تو فرستادن.

وقتی رسیدم خونه دیدم مامانم خونه است، شروع کردم به دعوا کردن که شما که خونه بودید چرا مدرسه نیومدید و کادوم رو دادید به معلم که بهم بده! یه نگاهی با تعجب به من کرد و گفت مگه امروز باید میومدیم! یه نگاه به کادوم انداختم، یه نگاه به مادرم با یک بغض کودکانه ای گفتم یعنی این و شما برای من نخریدید!؟ با تعجب گفتند نه! ما فکر می کردیم فردا باید بیایم مدرسه، نتونستم جلوی گریه خودم و بگیرم، شروع کردم به اشک ریختن و به کادویی که دستم بود و معلمم برام گرفته بود خیره شده بودم، از اون روز به بعد عاشق اون معلم شدم، برام مثل یک قهرمان شده بود، اسمش آقای بیات بود، قیافه اش هنوز یادمه موهاش فرفری بود، خیلی دوست داشتنی بود، امیدوارم هر جایی که هست خوشحال و شاد باشه، معلم ها گاهی سرنوشت شاگردهاشون رو می تونند به کلی تغییر بدن، همون طور که سرنوشت من تغییر کرد.

رویاها از معلمی شروع می‌شن که بهت باور داره و با تشویق و راهنمایی تو رو به سطح جدیدی از زندگی می‌رسونه. حتی اگه این تشویق چوبی باشه به اسم «واقعیت»

دن رادیر

کتابی که سرنوشتم را تغییر داد

نمی تونم بگم چه حس فوق العاده ای داشتم از گرفتن اون هدیه، اینقدر ذوق داشتم که خونه نرسیده کادو رو باز کردم و دیدم کتاب کرم ابریشم رو بهم هدیه دادن، حتی یادم میاد قبل از اینکه وارد خونه بشم، نشستم روی جدول های جلوی خونه و چند صفحه ازش رو خوندم و کتاب رو ورق می زدم و در عالم کودکی خودم ذوق می کردم، اولین کتابی بود که تو زندگیم هدیه می گرفتم، اینقدر اون کتاب رو دوست داشتم که تا سال ها بعدش بیش از هزار بار خوندمش و تا همین چند سال پیش که بابا بعد از تمیز کردن اتاقم احساس کرده بود اون کتاب دیگه به دردم نمی خوره و به گروه سنیم نمی خوره و انداخته بودش دور هنوز داشتمش، غم از دست دادنش خیلی برام سخت بود، بعدا فهمیدم معلم مون فهمیده بود خبری از خانواده ام نیست، رفته و از کتابخونه اون کتاب رو برداشته و کادو کرده و بهم هدیه داده بود.

از اون روز به بعد ماجراجویی های من به خاطر دوستی با کتاب شروع شد، وقتی کتاب خوبی به دستم می رسید و از خوندنش لذت می بردم سریع اون رو به دوستانم پیشنهاد می‌دادم و سعی می کردم اطرافم رو پر کنم از آدم های کتاب خون که کتاب های خوب بهم پیشنهاد بدن،

همین چند ماه پیش سر کلاسی که با بچه‌های اول دبیرستانی یا همون دهم داشتم سعی کردم با پرسیدن چند سوال و بحث کردن بچه ها با هم درباره موضوع یک کتاب اون ها رو برای خوندن کتابی که قصد داشتم بهشون هدیه بدم هیجان زده کنم، بعد از خوندن اون کتاب بحث های بچه ها با من و خودشون عالی بود. گاهی فکر می‌کردم که هر کدوم از بچه‌ها می‌تونن با اون موضوع یه کتاب جدید بنویسن… اما خب صحبت در مورد این موضوع خودش یه مطلب دیگه رو می‌طلبه.

خلاصه اینکه بیایید به کسایی که دوست‌شون داریم و به خصوص بچه‌ها کتاب هدیه بدیم، اونم کتاب‌های خوب، هیجان‌انگیز… با سورپرایز هم بهشون هدیه بدیم… شاید اون کتاب روزی سرنوشت اون‌ها رو تغییر داد، برای من رو که تغییر داد.

«خوش بخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتاب های خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند.»

ویکتور هوگو

نظرات خوانندگان

علیرضا لطیفی

مرسی از به اشتراک گذاری ؛ اهمیت این موضوع رو روشن تر کردی :)

۱۳۹۶‎-۸‎-۶
سامان وحدت

داستان جالبی بود و بسیار آموزنده. من در اینجا از تیم پینگونیو تشکر میکنم و کتابی هم که خیلی راهنمای خوبی بود و باعث یک جرقه و حرکت در من شد " تست مامان " بود . البته بیشتر به دلیل نوع ترجمه و ارائه کار . و کمک کرد به من تا با کمک جمعی از دوستان uxbook رو راه اندازی کنیم. مارشال مک‌لوهان هم یک حرف خیلی خوبی میزنه : کیفیت زندگی شما را دو چیز تعیین میکند : کتاب هایی که می خوانید و انسان‌هایی که ملاقات می کنید.

۱۳۹۶‎-۸‎-۶
مهدی شاه امیریان

تحت تاثیر (نثر نوشته تون، کادوی معلمتون و از دست دادن یادگاری) و به کل مطلبتون قرار گرفتم.

۱۳۹۶‎-۸‎-۹
مریم

واقعا مطالبی که درسایت قرار میدید زیبا ساده و بی آلایش و خیلی شیرین است به تیم پینگونیو واقعا تبریک میگم و تشکر میکنم. به من امید به آینده می ده. امیدوارم هر روز پر انرژی تر و محکم تر پیش برید.

۱۳۹۶‎-۸‎-۱۳
محمد حسین

مرسی ابولفضل جان. لذت بردم فقد یه قسمتش رو متوجه نشدم. رفتی خونه فهمیدی خانوادت نیومدن مدرسه، بعد چطوری هنوز نرسیده خونه عجله داشتی برای خوندنه کتابه هدیه معلمت؟!

۱۳۹۶‎-۸‎-۱۶
غزل

خیلی قشنگ بود. من رو یاد زیبا ترین خاطرات زندگیم انداخت.برای من هم معلمم سرنوشتم رو تغییر داد

۱۳۹۷‎-۸‎-۸
ارسال نظر